شهاب الدين احمد سمعانى

319

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

روح گشته بود و روح او منتظر فتوح شده ، تحقيق اين معنى را پيش از ممات و وفات نفس را با روح به مقام روح رسانيدند . نبينى كه چون مصطفى را - عليه السّلام - با نفس صحبت نبود روز قيامت 46 نام نفس نبرد . و ديگر حجّت آنكه ربّ العزّة - جلّ جلاله - در مصحف مجد گفت : وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوى ، الآية . نهى از هواى نفس آنگه بود كه نخست نفس بود ، امّا چون صفت مصطفى كرد ، گفت : وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى . اگر نفسى بودى نفس را هوا بودى ، آنگه نفى نفس موجود بودى و نفى موجود محال باشد . همه خلق را موت بايست تا از نفس بىنفس گشتند ، چون وى در حال حيات از نفس بىنفس گشت حال وى پيش از مرگ چون حال وى گشت پس از مرگ ، تا آن مقامى كه ارواح آنجا رسند پس از مرگ نفس وى پيش از مرگ بدان مقام رسيد . باز چون مرگ بيايد حال وى پس از مرگ همچون حال وى بود پيش از مرگ . اگر مرگ وى چون مرگ اغيار بودى حكم زنان وى چون حكم زنان اغيار بودى ، و اگر مرگ وى چون مرگ ديگران بودى اثبات رسالت بعد مرگ محال بودى كه مرده رسول نبود چون امر آمد تا قيامت گفتن اشهد انّ محمّدا رسول اللّه . درست شد كه مرگ او حيات است ، چون نامهء خلق / b 105 / در گور بر وى عرضه كنند تا به طاعت ايشان شادى كند و شكر گويد ، و از معصيت غم خورد و عذر خواهد . درست گشت كه مرگ او حيات است . پس حيات او موت گشت و موت او حيات . تا زنده بود از بعضى خبر داشت و از بعضى نه ، چون چشم فراز كرد از كلّ احوال امّت خبر داشت . اگر موت او چون موت ديگران بودى نقصان علم واجب كردى نه زيادت علم . حيات وى صفت موت نهادند به بىنفسى ، كه ميّت را با نفس كار نبود ؛ و به بىاختيارى ، كه ميّت را اختيار نبود ؛ و به بىخلافى كه ميّت را خلاف نبود ؛ و به بىمرادى كه ميّت را مراد نبود . و از اين معنى بود كه حق گفت : وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمى . به ما رميت نفيش كرد و به إِذْ رَمَيْتَ اثباتش كرد . عجب كارى است ، يك چيز هم مثبت و هم منفى چگونه تواند بود ؛ معنيش چه بود ؟ اى فانى از صفات خود ، باقى به صفات من ؛ حقّ - عزّ و جلّ - سرّش را جذب كرد سرّ مر روح را جذب كرد و روح مر قلب را جذب كرد و قلب مر نفس را جذب كرد ، نفسش جايى رسيد كه كونين 47 را خبر نبود ، قلبش جايى رسيد كه نفس را خبر نبود ، روحش جايى رسيد كه قلب را خبر نبود ، سرّش جايى رسيد كه روح را خبر نبود . كون جويان نفس گشت ، و نفس جويان